قبله دلهاست این جا هر چه خواهی آرزو کن
تا دلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی اگراز گفته ما جستجو کن
چرخ کج رو نیست تو کج بینی ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی برو خود را نکو کن
( برو خودت رو درست کن )
عیدت مبارک لیلا![]()
![]()
البته لیلای قبل رفتن به منترال![]()
یادم سال پیش سال که تحویل شود قرآن رو باز کردم
خیلی جالب بود . توی صفحه این آمده بود که حضرت محمد گفته بودش ازدواج سنت من است ...
ولی الان من میگم ازدواج با زنی که حوس باز نباشه
چون کسی که من عاشقش بودم چند ماه هست که از کس دیگه ای خوشش آمده اون دنبال هوس بود نه عشق .
ولی خوب هرچی که بود من همیشه عاشقش می مونم
نه به اون بلکه به عشقی که خدا توی وجودم گذاشت افتخار میکنم و احترام میزارم و میدونم لیلا یه روزی متوجه میشه توی دنیا کیا واسش میمونن . ولی چیزی که مهمتره اینکه لیلا به کسی وفا نداره
کسی که خوانوادش رو میخواست راها کنه بره با یکس دیگه
واسه من کسم نمیشد
چون یه روزیم من رها میکرد
و این کار رو کرد اونم از روی حوس
عیده و امسال عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام
از وقتی رفتی غمگینه خونه
گریم میگیره با هر بهونه
رفتی و موندم با این همه درد
هرگز نمیشه فراموشت کرد
اگر چه نیستی
یاد تو اینجاست![]()
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
کاش بدونی ماتمه دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی میدونه این حسرتها
چه کرده با روز و شبام
تو زندیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چه میدونی
نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی
تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
کاشکی میدونستم باید اول دوستات رو راضی کنم
نمیدونستم باید بقیه راضی باشن
بقیه باید از چشمام بخونن دوستت دارم
![]()
ببخشید
بنام خدا
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!
خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟
تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشي![]()
دکتر شریعتی
خیلی سخته وقتی تنها کسی که توی دنیا از ته قلبت دوستش داری
به حرفات گوش نکنه و صدای ناله و فریادات رو نفهمه !!
خیلی سخت که چشمت روی همه بسته باشی و کسی رو به جز اون ندیده باشی
و بهت بگه دلم به چشمای پاکت خوش بود و لی ادای چشم پاک هارو در می یاری
وقتی تو که اینهمه دوستت داشتم و دارم حرفم رو باور نکنی باید به کی بگم
خدایا کورم کن
اگه نگاه نا پاک به کسی کردم چشمام رو ازم بگیر .![]()

تو غربتی که سرده
تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
که تن به شب نبازم
با غربت من بساز
تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو
تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق رو
تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن
یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من
یعنی به تو رسیدن
قلبمو عادت بده
به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن
از عشق جون سپردن
عشق من عاشقم باش
وقتی که هق هق عشق
ضجه ی احتیاجه
سر جنون سلامت
که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش
اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن
اگر چه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش
نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو
نمی پرسم به فردا
عشق من عاشقم باش

هنوز گلای خشک تو رو تاقچه اتاقمه
عطر حضور تو ولی تو لحظه های من کمه
تو نیستی و صدات هنوز مرحم زخمای منه
ترانه نگاه تو مونس شبهای منه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا تنهام گذاشتی رفتی لیلام
از دلهره تو دل بريدن حيف است......
حتي نفسي بي تو كشيدن، حيف است
زيباي من، آنگونه كه تو مي خندي....
يك سينه برايت ندريدن حيف است.....
با هر تپشي دلم به من مي گويد.....
بي عشق تو يك بار، تپيدن حيف است..
بي چيزم و عاشقم ولي ناز تو را....
با دادن جانم نخريدن حيف است.....
اي تازه ترين، بهار در خنده توست...
اما گلي از لب تو چيدن حيف است....
شيريني لبهاي تو را بايد گفت.....
طعم دهن تو را چشيدن، حيف است...
در چشم تو آبروي دنيا جاري است...
يك قطره ز چشم تو چكيدن حيف است..
ذات تو بهشت است، بهشتي كه در آن..
يك شعله آتش آفريدن حيف است......
تصوير تو از جنس زلال درياست....
بر صورت تو دست كشيدن حيف است...
من خسته نمي شوم ، هر چند به تو....
سخت است رسيدن، نرسيدن حيف است....
*********************
بعضی وقتها آدم یه کارایی میکنه که براش توجیهی نداره
منم کاری کردم که توجیهی ندارم براش
فکر میکنی عوض شدم ولی نشدم فقط کاری کردم که هم با این کار خودم رو عذاب میدم هم
تورو عذاب دادم .
لیلا تو خواب و بیداریم هستی
هر حالی که باشم به یاد توام
بدون توی این دنیا یکی هست که فقط به یاد تو زنده ست و حاضر جونش بی ارزشش رو فدات کنه
میمیرم برات
میمیرم برات
میمیرم برات
میمیرم برات
میمیرم برات
میمیرم برات
میمیرم برات
این آخرین چیزیه که من
مینویسم
روزی بر میگردم که تو اینجا
چیزی نوشته باشی.
چگونه از من دور میشوی
وقتی هنوز دلتنگی را از وجودم پاک نکردی؟
چگونه ؟
آن زمان که دستانم را میان دستانت میفشاری
آتشی از درون وجودم زبانه میکشد
و آوایی فریاد میزند
آیا تو میشنوی؟
او را میبینی؟
او تو را میخواند،
با هزاران هزار کلمه واژه ی آشنایی را فریاد میزند
میدانم که میدانی
میدانی چقدر دلم برایت تنگ میشود
وقتی با نگاهت مرا بدرقه میکنی
.میدانی چقدر تمنای گرمای دستانت را دارم
.میدانم روحت را به من میسپاری
وقتی کنارت هستم
.آن را از من دریغ مکن
.آغوشت ،
دستانت ،
نگاهت ،
حرم نفسهایت ،
هستی ام را از من مگیر
.
دیگر برای گریستن تردید ندارم
.دلتنگی برای تو آنقدر وسیع است
که بهانه ی خوبیست
برای گریه های شبانه ام،
دستی بروی بالشتم که بکشی
خیسی اشک های دیشبم را حس میکنی
.میدانم که میدانی
.تو همه را میدانی
.تو از تمام نهان وجودم آگاهی
.میدانی که دروغگوی خوبی نیستم
.کاش میتوانستم کمی دروغ بگویم،
آنوقت دیگر وقتی به چشمانت نگاه میکردم اشکم سرازیر نمی شد،
آنوقت وقتی حالم را میپرسیدی
میتوانستم بگویم خوبم
.خیلی خوب

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من اینهمه بی باک نمییابد بود
□
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد وصد جور برای تو کشد
□
شب به کاشانهی اغیار نمیباید بود
غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود
یار اغیار دلآزار نمیباید بود
تشنهی خون من زار نمیباید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
□
دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
□
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهی من چیست چه تدبیر کنم
□
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
□
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
□
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهی خویش
□
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی
یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
□
درد من کشتهی شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم هم کس طور مرا میداند
عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چارهی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
□
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
□
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
□
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای
کیست استاد تو اینها ز که آموختهای
اینهمه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
□
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
بنام خدا
چند روز با خودم کلنجار رفتم
می خواستم کاری کنم ازم متنفر بشه فکر میکنم موفق شدم
به دوستش به کسایی که دوستش داره توهین کردم
به خودش توهین کردم تا دیگه حالش از من به هم بخوره
برام سخت بود با یکی اینجوری حرف بزنم
شخصیتم به اجازه نمی داد ولی خودمو مجبور کردم که این کارو بکنم
الان دیگه به من فکر نمی کنه
اگرم فکر کنه به من نمی کنه به حرفایی که زدم فکر میکنه
پس حالش از من بهم میخوره
میخوامستم رفتن براش راحت تر بشه
دیگه هر کاری که بدش میومد کردم
بیخودی زنگ میزدم خونشون تا بیشتر ناراحت بشه از من
زنگ زدم دوستش باهاش چت کردم چشمم رو بستم
تهمت زدم فهش دادم تهدید کردم ... تا ازم متنفر بشه
حالا دیگه خیالم راحت که به زندگیش میرسه
درسش رو میخونه
امیدوارم که خوشبخت بشه
من دوست داشتم خوشبختش کنم
ولی اون دیگه با من این احساس رو نداشت
ایشاا.. که دلش خوش و تنش سالام باشه
به هر چیزی که آرزوش رو داره برسه
منم میرم دنبال زندگیم
ولی زندگیی که نمیدونم به کجا میرسم
درسم رو گذاشتم کنار
چون باعث شد بهترین هدیه ای که خدا بهم داده بود رو از دست بدم
دیگه میخوام فقط پول داشته باشم
چون با پول میشه همه چیز داشت
شخصیت
عشق
و ...
یه روزی
عاشق بودم
مپرستیدم و پرستیده می شدم
چیزی نداشم نه کار مه درس می خوندم نه پولی داشتم
ولی احساس میکردم خوشبخت ترین مرد زمینم
چون کسی داشتم که میدونستم به خاطر اون هم که شده همه چیز به دست میارم
الان نه اون رو دارم
نه درس
نه چیزه دیگه ای
فقط یه دنیا غم
یه دنیا خاطرات قشنگ که به حسرت باهاشون زندگی میکنم
خدایا به تو پناه میارم
چون همه کسم تنهام گذاشت
تویی که همیشه با من بودی
منم خودم رو به تو میسپارم
این دنیا دنیای تغییره نه دنیای تقدیر
خدایا چرا من رو با قلب ساده افریدی که به خاطر قلبم و سادگیش
دنیام رو از دست بدم ؟؟ چرا ؟
مگه تو نگفتی راستگو باشید
من دروغ نگفتم خودت شاهد بودی به جز راستگویی چیزی نداشتم
پس چرا راستگویی آخرش باید این باشه ؟! چرا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني ؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد ! خدا خنديد و گفت : وقت من بينهايت است، در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي ؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكي شان . اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش كرده اند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده .
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گوئي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند ؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همهي كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه به خودشان اجازه دهند كه ديگران را دوست داشته باشند، بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي در دل آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد با آن زخم ها را التيام بخشيم، بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
آيا چيز ديگري هست كه مايليد فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اين كه بدانند من اينجا هستم، هميشه
بی همگان به سر شود
بی تو به راحتی شود
تا نظرش به من شود
روح به تن نمی شود
خواستم از خدا که تا
هدایتت کند به راست
ولی بدون خواستت
دعا به جا نمی شود
بدان ! که تا به کج روی
به منزلت نمی رسی
بدان ! که راه کج شده
به سادگی و خود به خود
به راست، کج نمی شود
وحی رسید از آنکه من
اطاعتش کنم، به جان :
بدان! بدان! بدان! بدان!
نمی شود نمی شود
چوب تری و آتشم
آهن سرد و چکشم
بی همه شرطها که هیچ
میوه ثمر نمی شود
زبان به کام گیرم و
شکر کنم به درگهش
از آنکه هیچ بنده اش
بنده ی خام و سرکشش
چون تو ! هیچ کس
زشت، بشر نمی شود
پذیر چند پند من
تا که به راست، کج شوی
تا که به ره مگر شوی
تا که ز گمرهی رهی
تلاش کن تلاش کن
برو به راه راست شو
میا به دور ما دگر
درخت زنده و به بر
تو و تبر؟ نمی شود!
درخت بی شخ و برم
فرو فکندنم رواست
ز کنده هایم هم دگر
شرر خبر نمی شود.
دست بر آسمان ببر
پرتو ایزدی بخواه
نور درین شب سیه
سحر به در نمی شود

دوستت دارم
پاک باش
نه برای من
برای خدا
برای خودت
برای مامان و بابا
تا گرم اغوشت شدم چه زود فراموشت شدم تقصیر تو نبود خودم باری روی دوشت شدم
تكيه بر دوست مكن محرم اسرار كسي نيست ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست
میان حلقه مویت گل سرخ محبت بود اگر عاشق نمی بودی ترا با گل چه حاجت بود
براي چشم خاموشت بميرم . كنار چشمه ي نوشت بميرم .نميخواهم در آغوشت بگيرم . كه
ميخواهم در آغوشت بميرم
چشم به راهت من بمانم روز و شب از فراغت من بنالم روز و شب هجر تو اتش به جان و دل
زد دیده ام گوهر فشاند روز و شب درد عشق هر زمان با من بود قصه ی عشق عشق تو رو با
خود بگو یم روز و شب یاد چشمانت اتش به روح و جانم زد یاد اغوش تو هم با من بماند
روز وشب اتش بر جانم من خاطرات تو زد هر روز وشب دیده بستم بعد از این بر روی هر
دشت و دمن اشک چشمانم بود جاری به راهت روز و شب
گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر گفتم خرابت مي شوم گفتا تو آبادي مگر گفتم
ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر گفتم ز کوهت مي روم گفتا تو آزادي مگر گفتم
فراموشم مکن گفتا تو در يادي مگر گفتم که بر بادم مده گفتا نه بر بادي مگر
يک نفر يک جايي ... تمام رؤياش لبخند توست ... وزماني که به تو فکر مي کنه احساس مي
کنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر
داشته باش يک نفر.. يک جايي.. در حال فکر کردن به توست
من مي دانم مي دانم روزي از کوچه دلتنگي هايم گذر خواهي کرد من آن روز کوچه را با
اشک هايم آب خواهم داد تا بوي خوش آمدن يار همه را با خبر کند و به انتظار ديرينه ي
من پايان دهد من تو را عشقت را حتي دوست نداشتن هايت را در سينه ام در خيالم و در
روحم حبس خواهم کرد